تبليغاتX
عاشق احمق
عاشق احمق

دست نوشته های یک عاشق احمق

با سلام به همه دوستان عزیزم

 

امیدوارم حالتون خوب باشه

 

این مطلب را خوندم و دیدم یک حقیقت محض هست و برای اینکه من ازش واقعا لذت بردم گفتم برای شما هم بگذارم

 

 

اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه، سيماش قاطيه!

 

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

 

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

 

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

 

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

 

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

 

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

 

اگه با عيالات متحده ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

 

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

 

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو ميكنه، اهل زد و بنده!

 

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده!

 

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق العادس، دوست داشتنيه!

 

اگه راست و درست و بي كلك باشه، ميگن: هيچي نميشه، به درد لاي جرز ميخوره!

 

 


برچسب‌ها: درست است یا اشتباه, دزست, اشتباه, حقیقت, حقیقت دارد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط عاشق احمق| |

 

 

 

رویای قصه های من


با من بمون همیشه


عزیز لحظه های من


بدون تو نمی شه


اگه از من تو بپرسی


هنوزم عاشقت هستم


من تموم زندگیمو


به چشمای تو بستم


عشق من تو تو تو ....


بی تو بودن یعنی مردن برای من من من


بی تو بودن خیلی سخته برای من من من

 


برچسب‌ها: رویای قصه های من, با من بمون همیشه, عزیز لحظه های من, بدون تو نمی شه, اگه از من تو بپرسی
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط عاشق احمق| |

وقتی دلت شکست/ تنها و بی هدف

 

شب پرسه میزنی /از هر کدوم طرف

 

روزای خوبتو انکار می کنی/این واقعیتو تکرار می کنی

 

اطرافیانتو از دست میدیو/افسرده میشیو

 

از دست میریو/دور خودت  همش دیوار می کشی

 

افسوس می خوری/سیگار می کشی

 

تن خسته ای /ولی خوابت نمی بره

 

این حس لعنتی /از مرگ بدتره

 

دل می کنی از این /دل میبری از اون

 

یک اتفاق تلخ افتاده بینتون/میبری از همه از هر کسی که هست

 

این حالو روزته /وقتی دلت شکست

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط عاشق احمق| |

 

گلنار، گلنار، کجايي که از غمت


ناله مي کند عاشق وفادار

 

گلنار، گلنار، کجايي که بي تو شد


دل اسير غم ديده ام گهربار

 

گلنار، گلنار، دمي اولين شب


آشنايي و عشق ما به ياد آر

 

گلنار، گلنار، در آن شب تو بودي و


عيش و عشرت و آرزوي بسيار

 

چه ديدي از من حبيبم گلنار


که دادي آخر فريبم گلنار

 

نيابي اي کاش نصيب از گردون


که شد ناکامي نصيبم گلنار

 

ببر مرا در دل شب تار آرزوي ديدار

 

تا به كي خريد و تا به كي گرفتار

 

يا مده مرا وعده وفا راز خود نگه دار

 

يا به روي من خنده ها بزن قلب من به دست آر

 

 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط عاشق احمق| |

 

بگو کی گرفته جامو قلب منو سوزوندی

 

بگو کی به پات نشسته حالا عهدتو سر میاره

 

برای موندت باز بهونه در میاری

 

نری بگی بی حیا بود بی دین و بی خدا بود

 

دل به کی بسته بودم آخ که چه بی وفا بود

 

نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو

 

نگی یکی دیگه داشتم آوردمش جای تو

 

نگی به کسی رفتمو عشق تو رو فروختم

 

به جای چشمای تو دل به غریبه دوختم

 

نگی دلش اینجا نبود من که بودم عاشقش

 

این همه حرف و حدیث من نبودم لایقش

 

نری بگی بی حیا بود بی دین و بی خدا بود

 

دل به کی بسته بودم آخ که چه بی وفا بود

 

نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو

 

نگی یکی دیگه داشتم آوردمش جای تو

 

نری بگی بی حیا بود بی دین و بی خدا بود

 

دل به کی بسته بودم آخ که چه بی وفا بود

 

نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو

 

نگی یکی دیگه داشتم آوردمش جای تو

 

 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط عاشق احمق| |

 

                                          

مرا اينگونه باور کن...

 

کمي تنها ،

 

کمي خسته،

 

کمي از يادها رفته...

 

خدا هم ترک ما کرده ،

 

خدا ديگر کجا رفته...؟!

 

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

 

که شايد هم به جرم آن ،

 

غريبي و جدايي هست..؟؟؟

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط عاشق احمق| |

تو چه می دانی این دل كه پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است، چقدر دلتنگ توست؟

اگر دیواره ی دهلیزهایش را ببینی كه با نام تو تزیین شده، اگر صدای تند وهیجان آلودش را بشنوی، آنگاه شاید كمی - فقط كمی- او را درك كنی.


تو چه می دانی كه این چشم كه از میان تیرهای مژگان و كمان ابروان ردپای تورا دنبال می كند، چقدر مشتاق دیدار توست؟


اگر خود را در آیینه اش تماشا كنی و رودهای گرمی كه دمادم از آن جاری می شوند ببینی آن وقت شاید كمی - فقط كمی - به او حق بدهی.


نه، تو اینها را نمی دانی. اگر می دانستی حتم داشتم حتی یك لحظه هم مرابا غم هایم تنها نمی گذاشتی و دلت نمی آمد كه شعر هایم را نخوانی.

كاش می دانستی كه هر قطره باران آیینه ای است كه می توانی عشق مرا به خودت در آن ببینی، آنگاه در روزهای بارانی هیچ گاه از قاب پنجره كنار نمی رفتی

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست ، خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا ابد عاشق اند

 

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط عاشق احمق| |

تو را به عزیزت قسم میدم مطلب پایین را بخون

 

اگه مسلمونی اگه واقعا یک آدم شریفی اگه عدالت برات ارزش داره قسمت میدم به سر بریده حسین مطلب زیر را بخون و بگو من چه کار باید بکنم من دارم تاوان چی را پس میدم

 

چرا ترکم کردی ؟ چرا با من اینکارا کردی ؟ من هیچ کسو جز تو نداشتم فرزانه . من همیشه با تو درد و دل می کردم میخواستن ببرنم دادگاه میخواستن ۳۰ ضربه شلاق بهم بزنن ولی نیم ساعت قبلش با تو حرف زدم آروم شدم چون گفتم حداقل یک نفر هست که من براش مهم هستم ولی الان چی ؟ داغونم ؟ دارم از صبح تا حالا مثل سگ گریه می کنم چون دیگه هیچ کسا ندارم

دیروز مغازم بودم نشسته بودم تو فکر حساب کتابا بودم که چرا پول کم آوردم یک دفعه صدای برخورد یک چیزی را شنیدم سری اومدم بیرون دیدم یک زن با سمند زده تو پژوی منو گازش را گرفت رفت من رفتم دنبالش گرفتمش بعد سوییچ از جاش در آوردم گفتم باید زنگ بزنیم پلیس و من زنگ زدم پلیس اون زنه هم ما را بست به فحش و زنگ زد نمیدونم به کی فقط یک لحظه دیدم ۴ نفر ریختم تو سرم و میزنن مردم هم وایساده بودن نگاه میکردن من تا اونجا که تونستم جواب مشتاشونا با مشت دادم طوری مه دست ها دیگه داشت می کند و پلیس اومد منا برد با اونها ولی اون کثافت ها اینقدر آشنا داشتن که همه چیز را سر من خالی کردن به خدا به همین شب های عزیز من کوچکترین حرفی به زنه نگفتم ولی اونا تو کلانتری برام نوشتم دادن فحش های رکیک به اون زن اونقدرارتیشون کلفت بود که منی که داغون شده بودم زیر باد مشن لگد اینا اصلا از من نپرسیدن این پلیس ها که چی شده و همه چیز را از اون پرسیدن و زدن بیچارمون کردن و بازداشتگاه

چه جالب خودم را زدن ماشین را زدن هر چی فحش بود بهم دادن بعد هم ازم شکایت کردن اگه این حقه خدایا به همین شبای عزیز اگه اگه اگه دیشب حقی از من خورده شده باشه خدایا دیگه واسم خدا نیستی که حقشون را کف دستشون بگذاری خدایا تو شاهدی من موقع نماز مغرب و عشا چه مشتری داشته باشم چه نداشته باشم سزیع وضو میگیرم و داخل همون مغازه رو زمین نمازم را میخونم خدایا تو شاهدی خدایا ......

خدایا تو دیشب دیدی با من چه کار کردن خدا جا حق نشستی اگه حق را به حق دار نرسونی

خدایا من تا نیم ساعت پیش روزه بودم تو تمام نمازی که ظهر می خوندم گریه میکردم و تو را صدا میزدم حالا یک خانواده عیاش که زن و دخترش چطوری از خونه میرن بیرون از منی که با دست بخیه خورده تاندم های پاره شده عصب از کار افتاده تو هیئت شام عذاداران را تامین کنم من که همیشه هر جا تونستم به هر کی تونستم کمک کردم تو راه اگه با ماشین جایی میرم کسیا میبینم بدون ماینه سوار می کنم میرسونمشون بدون هیچ گونه پول حتی برنمیگردم تو روش را نگاه کنم که یک جا دیگه اون دلش به حال من بسوزه و به خاطر من حق کس دیگه ای را پایمال کنن

باشه خدا یازم به خودت واگذار می کنم هر طور تو میدونی همون طور کن فقط خدایا قسمت میدم به سر بریده آقام امام حسین خودت ختم به خیرش کن

 

آرین حرفم هم با تو هست فرزانه .......... فرزانه ای که با ترک کردنت همه این بلاها را سرم آوردی

اگه یک روز شنیدی ۱۰۰۰ نفر دوستت دارن بدون اولیش منم اگه یک روز شنیدی ۱۰۰ نفر دوستت دارن بدون اولیش منم اگه یک روز شنیدی ۱ نفر دوستت داره بدون منم و

اگه یک روز شنیدی هیچ کش دوستت نداره بدون من مردم مردم مردم .

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط عاشق احمق| |

اول از همه بگم این مطلب را مهسا جون که مثل خواهرم برام میمونه فرستاده و من هم قرار دادم تو وبلاگ البته لا اجازه خوددش

اون هم زندگی مثل من داره با این نفاوت که هنوز عشقشا از دست نداده

 

 

همیشه ی خدا جوری باهام رفتار کرده که هر کی نمیدونست فکر میکرد مریم مقدسی هستم واسه خودم ...یه حریم مقدس کشیده دور تا دور وجودم و هیچ وقت به خودش اجازه نداد به اندازه ی یک قدم واردش بشه ...هیچ وقت مثل خیلی از دختر پسرها..مثل خیلی از وبلاگها توی همین دنیای مجازی .. تا منو دید در آغوشم نگرفت ...وقت عکس گرفتنهامون اصرار نداشت دست هاش رو حلقه کنه دور کمرم.. وقت دلتنگیهاش هیچ وقت به روم نیاورد دلش یه شونه ی قرص و محکم میخواد ...هیچ وقت به خودش اجازه نداد بگه مهسا بیا بهم محرم بشیم ...بعد هزار بار خدا رو دور بزنه و بگه میشه خودمون صیغه بخونیماااااا ..میشه اصلا اجازه ی پدر تو هم نباشه !!

بعد از گذشت پنج سال و شش ماه از با هم بودنمون با اینکه بعد از خدا تنها کسانی هستیم که بهم حتی از خودمون هم نزدیکتریم ...اما هنوز وقتی زل میزنیم توی چشمای هم هزار بار زیر داغ نگاهمون سرخ و سفید میشیم ...یه نگاه بهم گره میخوره اما از همین یه نگاه هزار تا حرف خونده و نا خونده بیرون میزنه ...هنوز بعد از گذشت این همه سال  دلم ضعف میره واسه لحظه هایی که نجابت نگاهمون سرهامون رو به پایین میندازه !!!

ما هم آدمیم ...با همه ی غرایز و احساسات مثل بقیه ی آدمها ...حتی شاید خیلی هم شیطون تر باشیم ..حتی افراطی تر عمل کنیم ...اما اینو ته ته ته لطف و مهربونی خدا میدونم که یکی مثل شریک رو توی زندگیم قرار داده که باعث شده با وجود این همه علاقه ای که بهم داریم ..این همه شیطونی ...اما جوری رفتار کنه که اون حریم خاص به وجود بیاد بعد هم محترمانه باهاش برخورد کنه ...ما روزهای زیادی رو با هم گذروندیم ...خیلی فرصت ها داشتیم که در اوج خلوت و تنهاییمون به هر گناهی آلوده بشیم ...اما نشدیم و اینو اول مدیون خدام ..بعد مدیون شریک !!!

 من به پاکی رابطه مون نسبت به خیلی از رابطه هایی که می بینم ایمان دارم ...و مفتخرم به اینکه انتخاب ما از هر دو طرف انتخابی از روی هوس نبوده که حتی بخواد به نگاه هوس آلودی آلوده بشه ...نمیگم گناه نکردیم .و کلا" ما سر تا پا معصومیم و عصمت داریم ..که اگه بگم یک دروغ محضه ...تا دلت بخواد توی اینجور رابطه ها لحظاتی هست که به قول حضرت حافظ چو بید بر سر ایمان خویش میلرزی اما شاید نسبت به خیلی ها کمتر باشه !!!

 همیشه دستهامون رو کنار هم قرار میدادیم ..همیشه هم می گفت مهسا رنگ پوست منو ببین با رنگ پوست خودت چقدر تفاوت داره هر کی ندونه فکر میکنه تو تهرانی هستی و من جنوبی ...اصلا تو چرا سیاه سوخته نیستی ؟؟...حرفهامون همش با شوخی و خنده بود ...اولین باری که دستم رو گرفت توی دستش هیچ وقت فراموشم نمیشه .کی باورش میشه اگه بگم  به واسطه ی احترام به همون حریم مقدس مستقیم و غیر مستقیم انگار که ازم اجازه می گرفت ..انگار براش یه جسارت بزرگ بود ... بلاخره دستهام رو گرفت و دقیقا" دستام گم شد توی دستهاش ...و انقده جفتمون از این وضع جا خورده بودیم ..که می گفت مهسا دستهای تو کوچولوئه یا دستهای من خیلی بزرگ ؟؟

 اون روز برای اولین بار توی زندگیم فهمیدم همین دو تا دست مردونه مثل یه تکیه گاه کل وجودم رو گرفته ..منو به جلو هدایت میکنه و اجازه نمیده سنگی زیر پام به لغزش در بیاد شاید گفتنش درست نباشه اما میگم چون برای خودم دنیایی از خاطراته و هر لحظه اش بی نهایت شیرین !!!

 هیچ وقت از این عادتها نداشتم که بخوام با نامحرمی دست بدم ...هر وقت هم اگه همچین اتفاقی برام افتاده مثلا وقتی داشتم پول چیزی رو پرداخت میکردم و برخوردی به وجود اومده انقده برام تلخ تموم شده که تا چند دقیقه همش حس میکردم تنم داره مور مور میشه ..انگار دستم مال خودم نبود ...چندشم میشد از اون وضع !!!

 منو شریک نامحرمیم ...دو تا نا محرم که تا حالا محرم تر از  همدیگه رو توی زندگیشون هیچ وقت نتونستن پیدا کنن ...که محرم تر از همدیگه توی زندگیشون ندارن ...میدونم که توی این چند سال خیلی به گناه افتادیم ...بی هیچ تعارفی از نظر شرع و اسلام و دین و خدا ..اصل این رابطه با گناه سرشته شده و متاسفانه خواسته و نا خواسته ما هم بهش مبتلا شدیم ...این بُعد چندان برای شریک مهم نیست چون آدم مذهبی نیست برای منی هم که مهمه جز شرمندگی و رو سیاهی پیش خدا چیزی باقی نزاشته و لعنت به این نفس و اراده ی ضعیف من که تابع دلش شد اما پشیمون نیست و اعتقاد داره این شیرین ترین گناه زندگیشه !!

 دستهام گره خورده توی دستهای شریک بود که هیچ جوری نمی خواست این گره رو وا کنه برای اولین بار توی زندگیم  چندشم نشد ...اصلا یه حس خاص بود ...قرمز شده بودم ...واقعا خجالت می کشیدم ...اصلا به چهره ی شریک نگاه نمیکردم ...فقط زل زده بود به دستهامون انگار یه حس ناباورانه بود ..بعد شریک صدام زد سرم رو گرفتم بالا ...بدجور نگاه میکرد و می خندید ..از همون نگاههایی که هزارتا حرف نگفته داره ..دست خودم نبود انگار رووم نمیشد نگاش کنم ...بعد واسه اینکه من از اون حال و هوا در بیام ..بلافاصله پرسید مهسا استخوان هم داری تو ؟؟؟ ...از اون وضع پرسیدنش خودمم به خنده افتادم ...گفت تو نرم تنی مهسا ..اصلا استخوان نداری ...چقدر پوست لطیفه ...چقدر نرمی ...اوج نگاه عاشقانه اش رو توی چشماش میخوندم و طبع مردانه اش رو توی فشاری که به دستهام میداد !!!

 شریک اولین کسی نبود که اینو بهم می گفت..اطرافیانم بارها اینو بهم گفتن ...حتی هنوز هم وقتی دارم کارهای خونه رو میکنم مامان بهم میگه من دلم نمیاد تو با این دستهات کار کنی ..که البته اینا همش در حد همون حرفه دیگه انقدر هم لوس نیستم ...شریک اما تنها کسیه که همیشه حساسیت خودش رو نشون داده !!!

 الان چند روزی هست که پوست دستهام دیگه لطیف نیست ...نمیدونم به آب و هوای زمستونی این روزها حساسم ..یا اینکه این همه مهمون میاد و ظرف میشورم که البته اونم همش با دستکشه ...اوضاعم انقده بد شده که پوست دستام انگار که شکافته میشه بعد همش خون میاد ...سوزشش بدجور شده فقط به زور پماد و کرم آرومتر میشه ...هرچی هم مالیدم بهتر شده اما خوب نمیشه اصلا ...دیگه نمیدونم چیکارشون کنم ... بعد من از دهنم در رفت و به شریک گفتم اینجوری شدم !!!

 آنچنان عصبانی شد و داد و فریاد راه انداخت که تو چرا نمیری دکتر ..دقیقا بگو دستهات چه جوری شده ...حدش چقدره ؟؟...قرمز شده؟....سوزش داری ؟؟...تو این همه دکتر اطرافت هست پس اینا چیکار میکنن اونجا ؟؟ ..مطمئنی حساسیته ؟ ..نظر مسعود چیه ؟؟

 ما حساب بانکی و کارت های اعتباری مشترک داریم ...ملی کارتهای شریک دست منه ..حالا گیر داده که باید بری از حساب خودم به خرج خودم بری دکتر یا کرم خارجی بخری زوده زود خوب بشی ...بعد هم عین بچه لوسها تهدید کرده که تا نرفتی دکتر و بهتر نشی دیگه باهات حرف نمیزنم ...بعد هم کلی خط و نشون کشیده که حق نداری دیگه کاری انجام بدی شستن و این چیزا رو هم بقیه انجام بدن !!!

 شریک انچنان داد و فریاد کرد که اصلا باورم نمیشه تا این اندازه حساس شده باشه روی دستهام ...من هیچ وقت زورم به شریک نرسیده ...وقتی دستهام رو میگیره آنچنان فشار میده که نمی تونم یه تکون بخورم ...بعد منم میخوام مثلا زور خودم رو نشون بدم هرچقدر فشار میدم به دستهاش بی فایده است ...زورش زیاده خب ...همش میخنده و مسخره ام میکنه ...این روزها از بس پوست دستهام حساس شده حتی وقتی به چیزی میخوره دلم میخواد جیغ بکشم ..شاید اون همه حساسیت شریک و داد و فریادهاش واسه این باشه که فهمیده دیگه همون یه کوچولو قدرت رو هم ندارم که به دستهاش فشار بدم و بپرسم دردت نمیاد ؟؟ ..بعد بخنده و مسخره ام کنه بگه نهههههه  دردم نمیاد !!!

 

پ .ن 1: از یه شب قبل دائم برام کری میخوند و می گفت سوراخ سوراختون میکنیم ...حتی تا پای شرط بندی هم رفتیم ...تا قبل از بازی هم هرچی دلش خواست بهم گفت ...بازی که تموم شد بلافاصله باهاش تماس گرفتم ...عصبانی بود بدجور ...بهش گفتم شماها چرا انقده ضایعید اخه ؟؟ ...گفت خداحافظ ...بهش گفتم باختید نمیخوای حرف بزنی ؟؟...باز گفت خداحافظ ...گفتم باشه فقط یه سوال حالا کی سوراخه ؟؟ ..گفت ما مهسا ما سوراخیم و خودش زد زیر خنده ....هی بهش میگم بیا استقلالی شو تا بیش از این شرط بندی ها رو نباختی ..گوش نمیکنه که !!!

 پ .ن 2: تمام دنیا خلاصه میشه توی  دستهام وقتی حرارت وجودت بند بند وجودم رو به بازی میگیره ....وقتی زور آزمایی عاشقانه ات رو به رخ چشمام  میکشی ....وقتی دستهامون انچنان محکم بهم گره میخوره که به حقارت روزگار برای باز کردن این گره میخندم !!!

 کنارت آرومم چه حس خوشرنگی / دستهام رو میگیری میمیره دلتنگی

 کنارت آرومم سبکتر از بادم / از شوق چشماته که این همه شادم :)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط عاشق احمق| |

 

 

 

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت...

 

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

 

اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد ....

 

   و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد....

 

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : ( بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام )

 

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

 

دلداده اش هم نابینا بود...

 

و  دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست...

 

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند...

 

و در حالی که از او دور می شد گفت : پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط عاشق احمق| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ
فال امروز